خاموش
سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

هیچ
 مترسکی را،
شبیه گرگ نساختند
شبیه پلنگ یا ..
خرس هم نساختند .
به گمانم
ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند
مترسک سازها !
.

.

.

ادامه مطلب...

تاریخ : جمعه 95/6/19 | 10:27 عصر | نویسنده : رضا اصغری | نظر

 

ایا میدانستید ضریب هوشی دخترها نصف یک پسر است؟!
.
.
.
.
باور نمیکنین؟

الان یه سوال از دخترا میپرسم عمرا یکیشون بتونه جواب درست بده

(دخترا شماره مبایلتون چنده؟!)

اگه دیدین یه دختر جواب درست به این سوال بده هر چی خواستین بگین

اما این سوال رو از پسرا بپرس همه درست جواب میدن

.

.

.

سوالات رایج مربوط به موبایل:
سال 76 : آنتن دهی ش چطوره؟
سال 79 : چقدر شارژ نگه میداره؟


سال 82 : دوربینم داره؟
سال 85 : دوربینش چند مگا پیکسله؟
سال 88 : لمسیه؟ یا از این معمولیاس؟
سال 91 : اندرویده؟

 



سال 94 : هوشمنده؟ یا معمولیه؟
سال 97 : اخلاقش چطوره؟!
سال 1400: درکت میکـنــه ؟! یا نه؟
سال 1403: به انداز? کافی بهت توجه میکنـه؟
یا میخوای باهاش به هم بزنی؟
والااااا!!!

ادامه مطلب...

تاریخ : جمعه 95/6/19 | 10:20 عصر | نویسنده : رضا اصغری | نظر

چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :
               
                اگر مستضعفی دیدی،
                         ولی از نان امروزت

 به او چیزی نبخشیدی.
      به انسان بودنت شک کن

                اگر چادر به سر داری،
                           ولی از زیر آن چادر

 به یک دیوانه خندیدی
     به انسان بودنت شک کن

               اگر قاری قرآنی،
                        ولی در درکِ آیاتش

دچارِ شک و تردیدی.
   به انسان بودنت شک کن

                   گفتی خدا ترسی،
                          ولی از ترس اموالت

 تمام شب نخوابیدی.
   به انسان بودنت شک کن

                    اگر هر ساله در حجّی،
                              ولی از حال همنوعت

 سوالی هم نپرسیدی.
     به انسان بودنت شک کن

                         اگر مرگِ کسی دیدی،
                                ولی قدرِ سَری سوزن

ز جای خود نجنبیدی
به انسان بودنت شک کن...



تاریخ : جمعه 95/4/11 | 9:35 صبح | نویسنده : رضا اصغری | نظر

پسر فق?ر? که از راه فروش خرت و پرت در مح?‌ت شهر، خرج تحص?ل خود را بدست م?آورد ?ک روز به شدت دچار تنگدست? شد. او فقط ?ک سکه ناقابل در ج?ب داشت. در حال? که گرسنگ? سخت به او فشار م?اورد، تصم?م گرفت از خانه ا? تقاضا? غذا کند. با ا?ن حال وقت? دختر جوان? در را به رو?ش گشود، دستپاچه شد و به جا? غذا ?ک ل?وان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بس?ار گرسنه است. برا?ش ?ک ل?وان ش?ر بس?ار بزرگ آورد. پسرک ش?ر را سر کش?ده و آهسته گفت: چقدر با?د به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: ه?چ. مادرمان به ما ?اد داده در قبال کار ن?ک? که برا? د?گران انجام م? ده?م چ?ز? در?افت نکن?م. پسرک در مقابل گفت: از صم?م قلب از شما تشکر م? کنم. پسرک که هاروارد کل? نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسم? خود را قو?تر حس م? کرد، بلکه ا?مانش به خداوند و انسانها? ن?کوکار ن?ز ب?شتر شد. تا پ?ش از ا?ن او آماده شده بود دست از تحص?ل بکشد. سالها بعد... زن جوان? به ب?مار? مهلک? گرفتار شد. پزشکان از درمان و? عاجز شدند. او به شهر بزرگتر? منتقل شد. دکتر هاروارد کل? برا? مشاوره در مورد وضع?ت ا?ن زن فراخوانده شد. وقت? او نام شهر? که زن جوان از آنجا آمده بود شن?د، برق عج?ب? در چشمانش نما?ان شد. او ب?‌فاصله ب?مار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برا? نجات زندگ? و? بکار گ?رد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طو?‌ن? با ب?مار? به پ?روز? رس?د. روز ترخ?ص ب?مار فرا رس?د. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطم?نان داشت تا پا?ان عمر با?د برا? پرداخت صورتحساب کار کند. نگاه? به صورتحساب انداخت. جمله ا? به چشمش خورد: همه مخارج با ?ک ل?وان ش?ر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کل? زن مات و مبهوت مانده بود. به ?اد آنروز افتاد. پسرک? برا? ?ک ل?وان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برا?ش ?ک ل?وان ش?ر آورد. اشک از چشمان زن سراز?ر شد. فقط توانست بگو?د: خدا?ا شکر... خدا?ا شکر که عشق تو در قلبها و دستها? انسانها جر?ان دارد.



تاریخ : شنبه 95/2/11 | 9:46 عصر | نویسنده : رضا اصغری | نظر

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی